آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - عمر خيام نيشابورى ، حكيم و شاعر - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
عمر خيام نيشابورى ، حكيم و شاعر
ذکاوتى قراگزلو علي رضا
حكيم عمر خيام نيشابورى يكى از برجسته ترين چهره هاى فرهنگى ايران اسلامى است كه هم به لحاظ تحقيقات و كشفيات ممتاز در رياضيات و نجوم و هم به سبب سرودن رباعيات حكيمانه و دل انگيز شهرتى جهانگير يافته است. مضمون رباعيات اصيل خيام اگر با نظرى عميق مطالعه شود, با رسالات كم حجم و پر مايه فلسفى وى هيچ تعارض و منافاتى ندارد, بلكه مكمل يكديگر است; زيرا اين دانشمند رياضى و طبيعى كه حتى در قرائات قرآنى و ادبيات عرب قولش حجت بوده است, هرچه گفته, سنجيده گفته است. خيام با نگاهى جستجوگر و موشكاف و انديشه اى نقاد, مطالب فلسفى و علمى را نگريسته, و ممكن است در بعضى مسائل برخلاف مشهورات و نه مسلّمات اظهارنظرى نموده باشد كه از حكيمى چون او عجب نيست كه اصل اقليدس را مورد بحث قرار دهد يا نظريات فلاطين را فريبنده و ترديد برانگيز بينگارد. خيام كه در برابر عظمت جهان آفرينش و دنياى پس از مرگ بجز حيرت و سرگشتگى به دستاوردى نائل نشده, شگفت نيست اگر بسيار كم سخن و گزيده گوى باشد و جز به ضرورت چيزى را به قلم نياورده و بر زبان نرانده باشد و آنچه نوشته از شعر و نثر و به تازى يا پارسى, استادانه و در كمال ايجاز و بدون حشو و زوائد است, چون از تكرار مكررات بيزار بوده است.
درباره خيام نخستين سؤالى كه پيش مى آيد و در واقع مهم ترين سؤال اين است كه آيا خيام منجم و رياضى دان و جانشين بوعلى در حكمت مشائى همان سراينده رباعيات معروف است يا به قول محيط طباطبائى دوتاست: اين على خيام است و آن عمر خيامى (خيامى يا خيام؟) بخصوص كه بعضى صاحبنظران ـ مثلاً استاد مطهرى ـ گفته اند در اين رباعيات مشهور مسائلى مورد تشكيك قرار گرفته كه در رسالات فلسفى خيام بدان مسائل جواب هاى روشن داده شده است. ما در كتاب عمر خيام نيشابورى حكيم و شاعر كه به سال ٧٧ و ٧٩ توسط انتشارات طرح نو به چاپ رسيده به اين سؤال اجمالاً چنين پاسخ مى دهيم كه انتساب رباعيات عمر خيامى به على خيام ـ يا چنانكه مدعى مى گويد برعكس آن ـ نيازمند دلايل نقلى و مستندات استوارى است كه بالفعل وجود ندارد; يعنى در منابع قديم حتى يك رباعى به على خيام نسبت داده نشده است و دو بيت شعر عربى كه در معجم الالقاب ابن فوطى از على خيام نقل شده بسيار عادى و كم ارزش است و از هرگونه دلالتى در موضوع مانحن فيه عارى است.
اما اين كه معماهاى مطرح شده در رباعيات همان ها باشد كه در رسالات فلسفى خيام بدان ها جواب داده شده, جوابش به گمان بنده همان است كه خود استاد مطهرى فرموده است: (خيام مى خواهد سر به سر قشريون و متكلمان بگذارد). (خدمات متقابل اسلام و ايران, ص٥٥٧) و ما اين مطلب را شكافته تر بيان خواهيم كرد.
توضيح اينكه به روزگار جوانى خيام متكلمان اشعرى بر حوزه ها تسلط داشتند و خود خيام شاگرد ابوالمعالى جوينى بوده است. اشعريان جبرى بودند و به ترجيح بلامرجح در فعل صانع قائل بودند. خيام در رباعياتش با تأكيد بر جبريگرى مى خواهد متناقض بودن نظريه آنان را به رخ بكشد; حال آنكه در رساله جواب به سه سؤال افراط در جبر را (هذيان) مى داند و البته جبر معتدل را كه همان جبر علمى است مى پذيرد; به زبان امروز دترمينيسم در برابر فاتاليسم.
همچنين خيام در رباعيات ظاهراً بر بى هدف بودن صُنع تأكيد مى ورزد, و منظورش مقابله با متكلمان اشعرى است. در واقع از نظريه حكما كه نفى غرض از بارى تعالى مى نمودند, دفاع مى نمايد و اين همان نكته اى است كه در ترجمه خطبه غراء ابن سينا آورده است: (ايزد عزّ و علا را در هيچ چيز غرض نبود, كه غرض, از عجز و نقصانِ صاحب باشد) (كليات آثار, ٤١٥). ملاحظه مى كنيم كه در اين مسئله نيز تعارضى ميان رسائل خيام و رباعيات وجود ندارد. موضع خيام جدلى است; يعنى از مسلّمات خصم, عليه خود او استفاده مى كند.
در مسئله فيض و صدور يا عنوان (سلسلة الترتيب) كه از فلسفه افلوطين وارد نظام مشائى شده است, خيام نظريه رسمى مشّائيان را بيان مى كند و مى گويد اين نظريه مورد قبول من و استادم بوعلى سينا واقع شده, اما نمى دانم اين از ضعف نفس ما بوده است يا فى الواقع قوتى در اين نظريه وجود دارد! ملاحظه مى فرماييد كه چگونه رندانه شانه از زير بار خالى كرده و به زبان بى زبانى مى خواهد برساند كه اين نظريه مى تواند مورد ترديد باشد. البته خيام به عنوان بزرگ ترين مدرس فلسفه مشائى در عصر خودش و اينكه (تالى تلو بوعلى سينا) به حساب مى آمد ناچار نظريه رسمى مشائى را بيان كرد, اما همو در رباعيات به فلسفه ذرّات كه نظريه ذيمقراطيس و اپيكور است اشاره ها دارد; حال آنكه بوعلى سينا در شفا فصلى در ردّ نظريات اصحاب ذرّه آورده است (طبيعيّات الشفا, مقدمه مذكور, صفحه س)
در اينجا ممكن است اين سؤال يا اشكال پيش بيايد كه خيام به عنوان مدرس فلسفه مشائى شكّاك نيست و به امكان علم و معرفت معتقد است, اما در رباعيات شكاك به نظر مى آيد, و اين چگونه قابل جمع خواهد بود؟ پاسخ اين است كه حتى بزرگ ترين نماينده فلسفه مشائى در جهان اسلام, يعنى بوعلى سينا شخصاً در مسائل اصلى وجود اظهار تحيّر نموده است. مرحوم محمدتقى جعفرى مى نويسد: (خيام در كتاب هاى علمى و فلسفى اش مانند يك دانشمند و فيلسوف با تفكرات عالى و فلسفى و علمى حركت مى كند و الهيات و نظم هستى و هدف آن براى خيام همان گونه مطرح است كه براى ابوعلى سينا. با اين حال در رباعياتى كه به وى نسبت داده شده, مطالب نيهليستى [و] پوچ گرايى مشاهده مى شود) .(سه شاعر, ص١٧) يعنى استاد جعفرى بوعلى سينا را اهل يقين قطعى پنداشته و خيام سراينده رباعيات را برخلاف آن انگاشته است. پاسخ ما اين است كه بوعلى نيز هم در رباعيات منسوب بدو و هم در كتاب هاى فلسفى مشهورش دچار حيرت است:
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت
يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذره اى راه نيافت
ممكن است بگوييد صدور اين رباعى از بوعلى سينا مسلّم نيست, اما همو در رساله التعليقات گفته است: آگاهى يافتن از حقايق اشياء در توان انسان نيست. ما از اشياء جز خواص و لازمه ها و اعراض آنها را نمى شناسيم. ما حقيقت خدا و عقل و نفس و فلك و آتش و هوا و آب و خاك را نمى شناسيم ما حقيقتِ جوهر را هم نمى شناسيم (التعليقات, ص٥ ـ٣٤). بوعلى سينا در رسالة الحدود (ص٦و١٠٣) از امكان تعريف اشياء عذر خواسته مى گويد: اين كار براى بشر نزديك به محال است. در شرح شفا, دشتكى از قول بوعلى آورده است كه تعريف موجود از راه فاعل و منفعل, تعريف به اخفى است (گنجينه بهارستان, ص٢٤١). پى بردن به موجبات يك چيز يا تأثيرات آن ساده تر از شناخت خود آن چيز نمى باشد. حتى حواس, ما را به يقين نمى رساند و ما به رؤيت ذرات ريز موفق نمى شويم. در شرح الالهيات فى الشفا ملا مهدى نراقى در توضيح كلام بوعلى آورده است كه از علل تحير, يكى اين است كه هركدام از فضلا حرف ديگرى زده اند, و هيچ يك از آراء بر ديگرى رجحان ندارد, و حتى مشاهير چيزهايى گفته اند كه بالبداهه پذيرفتنى نيست (شرح الالهيات من الشفاء, ج٣, ص٦٦٢ ـ٦٥٩). به قول خيام:
آنان كه به حكمت دُرّ معنى سفتند
اول ز نخى زدند و آخر خفتند
و نيز بوعلى سينا در قصيده مزدوجه كه همراه منطق المشرقيين (ص٣١) به چاپ رسيده, حجيت آداب و رسوم و مشهورات را مورد شك قرار مى دهد و چنين مى سرايد:
ولو توهّمنا بانّا الآنا
جئنا الى الدنيا ومآ اتانا
ريٌ ولا رسم, ولا آداب
امكننا فى كلّها الارتيابُ
بدين گونه, هم در علوم حقيقى يعنى مسائل وجود و هم در علوم اعتبارى يعنى آنچه به آيين ها و سنت هاى چيره بر زندگى بشر مربوط مى شود, بوعلى به يقين قطعى باور نداشته است. خيام در رساله كون و تكليف آورده است كه (لِميّت [=چرايى] را به ذات واجب راه نيست و هيچ يك از اوصاف بارى نيز چرايى ندارد [دانشنامه خيامى, ص٣٨٨].
به نظر بنده در رباعيات اصيل خيام, آنجا كه از بى هدفى در جهان ظاهراً سخن گفته مى شود, در واقع تقرير همين مطلب است كه انديشه بشرى به كنه امور نمى رسد, و لذا نه منافاتى ميان رسائل خيام و رباعيات اصيلش هست و نه بوعلى سينا و خيام از دو خانواده فكرى مى باشند. اگر خيام آگنوسيست است محققان, بوعلى را هم به چنين وصفى ستوده اند (دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج٤, ص٢٧ مقاله شرف الدين خراسانى).
حتى در مسئله معاد نيز نظريه بوعلى و خيام در واقع يكى است ,يا نزديك است; چرا كه بوعلى اثبات معاد جسمانى را منوط و مربوط به قول مُخبر صادق كرده است و ظاهر رباعيات مسلم خيام در اين موضوع نيز جز اين را نمى رساند و دلالت بر نفى قطعى معاد نمى نمايد.
به گمان اين جانب خيام و بوعلى سينا فقط در مسئله ذرات اختلاف نظر دارند و در اين مسئله خيام به محمد بن زكريا رازى نزديك مى شود كه متكلمان (و نيز مشّائيان) با وى در چند مسئله مهم درگيرى داشته اند. تفصيل اين مسائل را در كتاب فى التوحيد للنيسابورى (چاپ عبدالهادى ابوريده, ص٢٥٤ و ٦ ـ ٢٨٥) مى توان ملاحظه نمود. اهميت اين كتاب از لحاظ بحث ما در اين است كه مؤلفش نيشابورى و همزمان با دوران كودكى خيام نوشته شده و نشان مى دهد چه انديشه هايى در آن حوزه مطرح بوده است.
در اين كتاب, راجع به ازلى و ابدى بودن ماده از قول كسانى چنين نقل مى كند: (با آنكه هيچ وقت جسم, از اعراضِ فانى شدنى غير متأخر از جسم خالى نمى باشد, اما اينكه خود جسم, باقى ماندنى [و ابدى] باشد, ممتنع نيست, همچنان كه جسم مى تواند در حالى كه زماناً مقدم بر حوادث نيست, قديم [و ازلى] بوده باشد (ص٢٥٤). و نيز از قول محمد بن زكريا رازى آورده است: عادل و حكيم بودن صانع جز با داشتن يك غرض نفع رساننده به مخلوقات, روا نيست و نفع يعنى سرور و لذت, و لذت جز پس از رنج صورت نبندد. پس مى بايد صانع مردم را دچار درد و رنج كند و با خارج كردن از درد و رنج, لذت ببخشد, بدين گونه اثبات صانع حكيم در نظر رازى به نفى و نقض آن مى كشد (٢٨٥ به بعد).
اينك نكاتى از رسالات علمى و فلسفى خيام: در مقدمه شرح ما اشكل من مصادرات اقليدس مى نويسد: (جزيياتِ علوم, غير منضبط و اسباب آن بى نهايت است و با اين عقل هاى انسانى قابل احاطه نيست) (دانشنامه خيامى, ص١٠٧) و اين همان حيرت علمى خيام است كه از عمده ترين مضامين رباعيات مى باشد; چون او به دنبال يقين رياضى بوده, مى گويد: هندسه ذهن انسان را عادت مى دهد كه از هرچه برهانى نيست مشمئز باشد (دانشنامه خيامى, ص١١٣) و اين يادآور نقيضِ گفتار بعضى متكلمان است كه مى گفتند: آموختن حساب و هندسه خوب نيست, چون در ذهن انسان اين شبهه را به وجود مى آورد كه معتقدات دينى هم بايد به همان استوارى بوده باشد.
خيام در مقدمه رساله جبر و مقابله, از دنياپرست شدنِ عالم نمايان اظهار ناراحتى مى كند (همان, ص٢٤٣) و اين از مضامين عادى رباعيات اوست كه جمعى نادان خود را دانا مى دانند يا دانا مى نمايانند. ديگر از مضامين رسالات خيام و اشعار عربى مسلّم الصدور او, برحذر داشتن از اعتماد به دوست نمايان و اهل زمانه است; چنانكه گويد: (از اهل زمانه بِه كه كم گيرى دوست) و در شعر عربى گفته: (بالله لاتألفى ماعشتِ انسانا) و نيز سفارش به قناعت و دورى از منت, چنانكه گويد: (تا چند كشى منت دونان و خسان) و يا (قانع به يك استخوان چو كركس بودن…) كه مطابق است با شعر عربى خيام: (اذا قنعت نفسى بميسور بلغةٍ…).
گمان مى كنم تا اينجا اجمالاً توانسته باشيم نشان دهيم خيام رياضى دان و فيلسوف مشائى صاحب رسالات, مى تواند سراينده رباعيات معدود مسلّم در نارسايى انديشه و معلومات بشرى, و حيرت در مسائل مرگ و زندگى و شكوه از جهل مقلدان و كينه ورزى معاندان, و سفارش به اغتنام فرصت و استفاده بهينه از لحظه لحظه حيات… بوده باشد. حال دو سؤال مهم باقى مى ماند: يكى اينكه سرگذشت رباعيات چه بوده است؟ و ديگر اينكه چگونه مى توان بعضى مطالب متعارض و متناقض در احوال خيام را توجيه نمود و خصوصاً با آثار وى وفق داد؟
اين قطعى است كه فيلسوفان حتى فيلسوفان مشائى كه به اندازه سراينده رباعيات خيامى زباندرازى نكرده اند, مورد مخالفت و حتى هدف كينه متكلمان قشرى بوده اند. همه مى دانيم محمد غزالى١, فارابى و ابن سينا را در سه مسئله قديم بودن عالم, نحوه علم بارى به جزئيات و معاد, تكفير نموده است. برخورد خصمانه يا به هر حال معارضه غزالى با خيام نيز در حكايات آمده و از آن حكايات اجمالاً برمى آيد كه خيام با همه محافظه كارى و احتياط در تدريس همچون بوعلى سينا هدف اتهام قرار گرفته, تا آنجا كه از خود نفى فلسفى گرى مى نمايد:
دشمن به غلط گفت كه من فلسفى ام
ايزد داند كه آنچه او گفت نيم
اما چو در اين دير خراب آمده ام
آخر كم از آن كه من بدانم كه كيم؟
و در رباعى ديگرى منسوب به خيام مى خوانيم:
پيوسته مرا ملحد و بى دين گويى
انصاف بده ترا رسد كاين گويى؟
بنده بدون هيچ تقيه اى عرض مى كنم خيام مردى موحّد و مسلمان و حتى متشرع بوده است, اما يقيناً افكار او در سطحى بسيار والاتر از كسانى است كه از روى جهالت يا عناد با وى درافتاده اند و اينكه نوشته اند از ترس زبان بدگويان به حج رفت, اجتهاد در برابر نص است; زيرا از باطن اشخاص جز خدا كسى اطلاع ندارد و بايد دلالت ظواهر را پذيرفت. با اين مقدمه, مى توان تصور كرد كه خيام, خلجانات ذهنى و انديشه هاى ناساز با مشهورات عصر را در قالب رباعيات معدودى ريخته و در حاشيه كتاب ها يا پاره كاغذى يادداشت مى نموده و شايد براى بعضى دانايان همنفس خود مى خوانده و اين اشعار در يادداشت ها و در اذهان باقى مانده, تا يكى دو نسل بعد, پس از رفع محظورات خانوادگى, به تدريج ظهور و بروز يافته. چنانكه فخر رازى در اواخر قرن ششم يك رباعى مشهور را بدو نسبت داده كه در مرصاد العباد نيز دو دهه پس از آن, همان رباعى با يكى ديگر, به طور قطع به خيام نسبت داده شده است. به تفصيلى كه در كتاب عمر خيام نيشابورى, حكيم و شاعر (ص١٥٣) بيان كرده ام, نشر رباعيات خيام عمدتاً از ناحيه شاهفور اشهرى نواده خيام و شاگرد ظهير فاريابى در منطقه آذربايجان حدس زده مى شود; چنانكه منابع عمده رباعيات خيام در قرن هفتم از همين منطقه است. بديهى است به تدريج اشعارى در همان مضامين ضميمه اشعار اصيل شده و حتى از لحاظ تعداد, غلبه كلى با رباعيات منحول مى باشد. اين بحثى است كه هنوز بسته نشده, احتمالاً همچنان كه ملك الشعراى بهار اظهارنظر كرده, آنچه قطعى و يقينى و مسلّم الصدور است حدود دوازده رباعى مى باشد, و البته باز مى بايست منتظر تحقيقات جديد باشيم. (ر.ك: بهار و ادب فارسى, ج٢, ص٢٢ و ج١, ص١١١)
به گمان من رباعيات خيام بعضاً عنوان طرح يك بحث كلامى و فلسفى را داشته و همچنان كه صاحب طربخانه تصريح كرده است, خيام به جاى يك رساله يك رباعى نوشته است. بعضى اوقات شعر جنبه اعتراض دارد: (كالاعتراض) [طربخانه, ص١٤١] چنانكه عنوان فصل دوم طربخانه نيز چنين است: (فى الحكميات و الاسئلة الحكمية والاعتراضات…). مسلّم است كه سؤال و اعتراض, خصوصاً در مسائل عقلى, لزوماً حكايت از اعتقاد نمى كند. صاحب طربخانه مى نويسد: (يك نوبت حضرت حكمت مآبى [يعنى خيام] اين رباعى را به طريق اعتراض حكما نوشته به حضرت شيخ الاسلامى فرستاد (و ايشان جواب فرستادند): دارنده چو تركيب طبايع آراست…).
خيام مى خواسته است به متكلمان يا مدعيان معرفت جزمى حالى كند همچنان كه شما بر حكما ايرادها داريد, سخنان خود شما نيز بى اشكال نيست. او با تمسخر از كسانى ياد مى كند كه (از عجز دروغ هاى خوش مى گويند).
فلسفه از حيرت آغاز مى شود و به حيرت مى انجامد. در عرفان نيز يكى از مراحل مهم حيرت است, البته حيرت عرفانى با حيرت فلسفى يكى نيست و بنده تأويل عرفانى رباعيات خيام را كه از ديرباز رايج بوده و از متأخرين نيز مرحوم كيوان قزوينى بدان پرداخته است, موجّه نمى دانم; اما داستان مرگ خيام آنگونه كه نوشته اند نشان از يك جايگاه والا در خداشناسى راستين دارد: (امام محمد بغدادى داماد عمر الخيامى گويد مطالعه كتاب الهى از كتاب الشفاء مى كرد; چون به فصل واحد و كثير رسيد چيزى در ميان اوراق مطالعه نهاد و مرا گفت جماعت را بخوان تا وصيت كنم. چون اصحاب جمع شدند به شرايط قيام نمود و به نماز مشغول شد و از غير اعراض كرد. نماز خفتن بگزارد و روى بر خاك نهاد و گفت: اللهم انى عرفتك على مبلغ امكانى, فاغفرلى فان معرفتى اياك وسيلتى اليك. و جان به حق سپرد) .(لغت نامه دهخدا,مدخل خيام)
اين گفتار را با نقل عبارتى به تلخيص از مرحوم استاد جلال همايى كه هم اسلام شناس و هم خيام شناس بوده, پايان مى بريم: (در افق انديشه امثال ابوالعلاء معرّى و خيام كه متهم شده اند, مفهوم كفر و الحاد كه مولود فلسفه مادى قرون جديده است, ابداً و مطلقاً وجود نداشته… حدود وسعتِ فكر اينگونه اشخاص در ظرف تنگ افهام عوام نمى گنجد و از اين جهت كه نه حقيقت شريعت و نه معنى واقعى سخنان ايشان را درك كرده اند, بى درنگ تهمت فسق و كفر بر ايشان مى بندند. بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه (مقدمه طربخانه, ص١٦٤).